آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سربرآورد و نگاهي به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود
سپس با صدایی رسا و ژرف گفت :
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی آو بشتابید
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت ، خود را به او بسپارید .
هرچند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید اورا باور کنید
هرچند دعوت او رویاهاي شما را چون باد مغرب در هم بکوبد و باغ شما را خزان کند
زیرا عشق شما را چنانکه تاج بر سر می نهد به صلیب نیز مي کشد
و چنانچه شما را می رویاند ، شاخ و برگ شما را نیز هرس می کند
و چنانچه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظريف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین مي رود و آنها را که به زمین چسبیده اند ، تکان می دهد
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته مي کند
آنگاه شما را با خرمن کوب از پردۀ خوشه بیرون می آورد
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپيد از آن بیرون بیاید
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید
و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید
عشق با شما چنین رفتارهایی می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید
اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید
خوشتر آنکه عریاني خود را بپوشانید
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید
به دنیایی که از گردش فصل ها در آن نشانی نیست ؛
جایی که شما مي خندید اما تمامی خنده خود را به لب نمی آورید
و می گریید اما تمامی اشک های خود را فرو نمی ریزید
عشق هدیه ایی نمی دهد مگر از گوهر ذات خويش
و هدیه ایی نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش
عشق نه مالک است نه مملوک
زیرا عشق برای عشق کافي است
وقتي که عاشق می شوید مگویید :" خداوند در قلب من است "، بلکه بگویید : " من در قلب خداوند جای دارم
و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند
عشق را هیچ آرزو نیست مگر اینکه به ذات خویش در رسد
اما اگر شما عاشقيد و آرزویی می جویید
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید
آرزو کنید زخم خوردۀ فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد
آرزو کنید سپیده دم برخيزید و بالهاي قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیانديشید
آرزو کنيد که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه بیايید
و به خواب روید ، با دعایی بر دل براي معشوق و آوازي بر ل در ستایش او
نویستده : جبران خلیل حبران
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 2:15  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
فرض کنید می تونید روی یک کاغذ جادویی یک نقاشی بکشین واون نقاشی واقعی بشه. مثلا تصویر یک پرنده رو بکشین و نقاشی تبدیل به یک پرنده واقعی بشه.
شما روی این کاغذ چه کسی رو می کشین؟
پیشنهاد هاتون رو در قسمت نظرات بذارین.توی پست بعدی نوشته های شما و نظر خودم رو مینویسم.
پ.ن: توی این مدتی که نبودم و شما یه نفس راحتی کشیده بودین من درگیر امتحان و انتخاب واحد و... بودم.این ترم هنوز شروع نشده کلی حوادث مختلف برامون اتفاق افتاد که حتما براتون می نویسم.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 0:58  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
گاهی وقتا یه ترانه ای بدجوری به دل آدم می شینه. نمی دونم آلبوم یکی بود یکی نبود رضا صادقی رو شنیدین یا نه.یه قطعه توی این آلبوم هست به اسم توی آغوش تو... که خیلی دوستش دارم. حرفاش حرف دل خیلی هاست.
آغوش تو
منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شب هامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی ، کلی حرف های دروغ بود
توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان
این ها رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل ، نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقت رو پس کی شنفته
تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ
این که می گن می شکنی ، رنجم می دی ، بگو کی گفته
توی آغوش تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیر دست غم ها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام
واسه موندن دیگه با بها بهانه ام
توی آغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرف های زرد اثری نیست
نمی بینی کسی از هراس نونش
جلوی حرف ناصواب بنده زبونش
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:14  توسط MOHAMMADREZA$HP
دلم به حال شترمرغ ها مي سوزد.چون نه مي توانند مثل مرغ بپرند ونه مي توانند مثل شتر بار ببرند.مي دانيد دلم به حال شترمرغ مي سوزد چون بي هويت است.
نوشته خودم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 1:29  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
- در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست.
- آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند .
- حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند.
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 23:24  توسط MOHAMMADREZA$HP
این مطلب رو پارسال نوشته بودم و قبلا هم توی یه وبلاگ دیگه قرار داده بودم ولی خب الان که این وبلاگ اصلی منه اینجا هم میذارم
«روزی از روزهای دلتنگی»
روز دیگری در راه است،روزی از روزهای خوب
روزی خوب برای چشمهایم که گرد وغبار از خود بشوید وبه افق بینهایت خیره شود.
دلم سخت هوای سبکبالی کرده است که فارغ از دغدغه ها وروزمرگی ها به سوی بی انتها ترین شهر عشق پرواز کند.
دلم برای ذره ای غربت تنگ شده که در غریب ترین روز غریبانه،رنگ هستی به خویش بگیرد.
روز دیگری در راه است،روزی از روزهای دلتنگی
دلتنگ یک روز عاشقی
که سوار بر بال آرزوها لذت خوب بودن را احساس کنم.
در کوچه پس کوچه تنهایی ها وخستگی ها به دنبال اشکی می گردم که نوری در دلم بتاباند وروشنایی را از اسارت رها کند.گرد وغبار هزار ساله را از تن زمانه بشوید وزنگار آینه دلها را بزداید.
روز دیگری در راه است،روزی از روزهای خدا
خدایی که همین نزدیکی هاست.خدایی که خود عشق است.آفریننده عشق ومعنای عشق.
ومن دلم پر می کشد برای روزی از روزهای خدا،روزی از روزهای عاشقی
و دلم پر می کشد برای مظهر عشق خداوندی که خوب بودن را،انسان بودن را روی زمین معنا کرد.
اسطوره عشق خداوند که نینوا به داشتنش می بالد.
حسین جلوه عشق خداوندی
ومن به انتظار روزی دیگرم که خاک کربلا را سرمه چشمهایم کنم.
پ.ن: توی پست قبلی مطلبی رو نوشته بودم که درواقع قرار بود پیش زمینه ای برای نوشتن توی این پست باشه ولی متاسفانه همون طور که انتظار داشتم دوستان منطورم رو مدرست متوجه نشده بودن به همین دلیل فعلن بی خیال نوشتن توی این مورد شدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 0:10  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
موقعیت زیر رو در نظر بگیرین:
با یک نفر مدتهاست دوست هستین.بعد از گذشت مدتها وآشنایی با خصوصیات اخلاقی وشخصیت و... وعادت کردن بهش یه روزی با هم یه جایی قرار بذارین.وقتی که دوستتون اومد کنارتون نشست احساس کنین این اون کسی نیست که شما قبلا می شناختینش.منظورم اخلاق وشخصیتش نیست به طور کلی اون فردی که شما می شناختین نباشه.توی این موقعیت چیکار می کنین؟
پ.ن : جک هفته =از یه مگس می پرسن چرا شما تو زمستونا پیداتون نیست می گه:نه اینکه توی تابستون برخوردتون خیلی خوبه
! ( می دونم خیلی یخ بود ولی نمی دونم چرا من خیلی ازاین جک خوشم میاد.
)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 23:2  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
توی این آپ مطلبی مربوط به دوست وهمکلاسی عزیز خودم به نام رضا رو براتون می ذارم.این مطلب توسط یکی از دوستان کار شده ومن لینک اصلی وب رو هم براتون می ذارم.
برای خوندن این آپ به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 23:18  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
اول از همه دوستان عزیز تشکر می کنم که لطف کردن ونظراتشون رو نوشتند.اما همون طور که گفتم نظر خودم رو در مورد این موضوع رو در این پست می نویسم.
تقریبا نظرهایی که نوشته شده بود قابل پیش بینی بود.همون طور که بعد از مدتی از ارائه این نظریه گروهی به اون انتقاد کردند وگفتند این نظریه اراده انسان رو در نظر نگرفتند.و نظریه جدیدی ارائه کردند با این مفهوم که رفتار از محیط گرفته می شه در داخل ارگانیسم انسان مورد پردازش قرار می گیره وبعد نمود پیدا می کنه.
با اینکه با این نظر موافقم اما سوالهایی پیش می یاد.
فردی رو در نظر بگیرین با ضریب هوشی بالا(مثلا 130-140) حالا این فرد به نابه دلایلی در یکی از قبایل اولیه بشری مثلا قبایل بومی آفریقا،آزتک ها یا قبایل بومی استرالیا که هنوزم که هنوزه وجود داره زندگی کنه. در مورد این انسان آیا چیزی به نام اراده معنی ومفهومی داره؟آیا این شخص می تونه به همون آرمانهایی که یک اسنان در یک جامعه پیشرفته داره برسه؟این شخص هنوز هم در همون دوران باقی خواهد موند.با همون غذاها،لباس ها وطرز تفکر قدیمی.این فرد هر چه قدر هم که تلاش کنه به جایی نخواهد رسید. برای روشن شدن موضوع مثال دیگه ای می زنم.روانشناسی به نام اشپیتز سالها روی کودکان پرورشگاهی کار کرده او ن بعد از مدتها تحقیق متوجه شده کودکانی که در این محیط پرورش پیدا کردندعلی رغم اینکه هوشی(جنبه وراثتی)سالم هستند اما سالها بعد دچار نوعی وقفه وبازداری عقلی می شوند. عامل این موضوع شرایطی که این کودکان در اون بزرگ شدند.کودکی که در محیط پرورشگاه بزرگ شده واز نظری هوشی جزو افراد با ضریب هوشی بالا محسوب میشه بعد از چند سال تبدیل خواهند شد به یک کودک معمولی وشاید از نظر هوشی جزو هوش مرزی به حساب خواهند آمد.عامل این مشکل چیه؟وراثت یا محیطی که کودک در اون رشد کرده؟علتی که برای این امر بیان شده اینه که این کودکان به قدری محدودیت عاطفی دارند که تمامی انرژی روانی شان صرف مسائل عاطفی می شود وتقریبا چیز زیادی برای فعالیت های عقلی وشناختی باقی نمیمونه. مثال دیگه ای می تونه باز هم کمک کنه.تا چندین سال قبل کودکان با بهره هوشی پایین دچار مشکلات فراوانی بودند و از عهده هیچ کاری بر نمی آمدند ،شخصیت کاملا وابسته ای داشتند وبرای هرکاری نیاز به همراه داشتند.اما با پیشرفت علم روانشناسی کودکان استثنایی امروزه به بسیاری از این کودکان کمک میشه تا بتونند بسیاری از مسائل رو خودشون حل کنند و از وابستگی صد درصد در بیایند.در بسیاری از مراکز این بچه ها تحت اوزش قرار می گیرند وحتی خواندن ونوشتن یاد می گیرند.حالا علت این پیشرفت چیه؟ژنتیک این افراد که تحت تاثیر قرار نگرفته وتغییری نداشته.آیا به جز عامل محیطی باعث این تغییر شده؟ با این تفاسیر می شه گفت ژنتیک ووارثت در رشد ورفتار فرد تاثیر داره اما به شرطی که محیط مساعد وجود داشته باشه وبتونه این امر رو نشون بده.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 20:36  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
دوستان عزیز در این پست قصد دارم یک بحث بسیار حساس وچالشی رو انجام بدم اما:۱- از همه خواهش می کنم لطف کنند وهنگام ابراز نظر از هرگونه تعصب بیجا واحساساتی شدن خودداری کنند۲-لطفا بدون هیچ گونه پیش داوری وقصدی این بحث رو بخونند واون رو صرفا به دید یک مسئله علمی ویک پرسش علمی بدونند وخب در یک بحث علمی هرگونه تعصب واحساسات گرایی بی منطق وبی دلیله ودوستانی که در پاسخ به بحث از افکار بدون منطق ویا توهین آمیز استفاده کنند بدون پاسخ خواهد بود. باز هم تاکید می کنم که این یک بحث کاملا علمی ست که می تونه ثابت بشه ومی تونه رد بشه.
واتسون یکی از بزرگترین روانشناسان تاریخ دنیاست.این شخص جمله بسیار معروفی داره:"به من کودکانی بدهید سالم وعادی تا آنها را با محرکاتی طوری تربیت کنم که آن محرک اقتضا می کنند." به بیان ساده تر کودکان رو در یک محیط خاص(شامل محل زندگی،شرایط خانوادگی،دین وآیین اون محیط، وضعیت اقتصادی و...) به همون شکلی که اون محیط هست در بیاره.برای مثال یک کودک رو درمحیط آلوده وفاسد به یک جانی ودریک محیط پاک ونورانی به یک انسان وارسته تبدیل کنه.این شخص شکل گیری رفتار وشخصیت آدم رو فقط وفقط مربوط به محیطی که دراون پرورش یافته می دونه.
حالا می خوام نظر شما رو در مورد این عقیده بدونم؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 0:45  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
چندروزی که به یه بن بست فکری خوردم.هرکاری می کنم بلکه این مخم یه خورده تکون بخوره وبنویسم نمیشه{آدمی درحال پس گردنی زدن به خودش}.تا شروع مهر چیزی باقی نمونده.شاید فرجی حاصل بشه.
طبق همیشه که توی حرف زدن کم میارم می رم سراغ دکتر علی شریعتی.
نان
مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.
فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن.
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.
-----------------------------------
ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم
تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم
---------------------------------------------
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 1:30  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
عید فطر عید بزرگ عاشقان مبارک باد.
رازونیازهای عارفانه تان.زمزمه های شبانه تان.روزه هایتان قبول درگاه حق.
پ.ن:از همه دوستان عزیز به خاطر اینکه مدتی نتونستم بهشون سر بزنم عذر
می خوام.به دلیل برخی مشکلات مدتی قادر به حضور در جمع شما عزیزان نبودم.
ان شالله به زودی با دست پر وبا حرفای نگفته بسیار خدمتتون می رسم.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:16  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
من بزرگ می شوم،تو بزرگ می شوی وکودکی مان در کوچه پس کوچه های بی نام نشان گم می شود وروی طاقچه فروافتاده خاک می خورد.بزرگ می شویم وقد می کشیم .آرزوی بچگی مان همین بود که روزی بزرگ شویم وفکر می کردیم که دنیایی دارد بزرگ بودن.وقتی که قدت به بالای بلندترین کابینت آشپزخانه برسد شاید که تکه ای از شکلات نصیبت شود،آن وقت همه دنیا را داری اما... می خواهم اعتراف کنم.به اینکه از بزرگ بودن پشیمانم.به اینکه آرزوی کودکی ام اشتباه بود.می خواهم برگردم به همان دنیای ساده وبی دغدغه.به اینکه تمامی مشکلات وسختی ها با یک لبخند حل می شود،قهرها چند لحظه ای بیشتر طول نمی کشد.گریه ها زود به خنده تبدیل می شود. می خواهم دورشوم از دنیای بزرگ بودن.از دروغ گفتن ها،از دورو بودن ها،از به مصلحت فکر کردن ها،از به آینده نگریستن ها،از اینکه برای پول باید هرکاری کرد،از اینکه باید قوانین مسخره ای که خودمان درستش کردیم واسم آداب ورسوم رویش گذاشتیم وبرای هرکار هزار تشریفات به راه بیاندازیم پیروی کنیم،از اینکه برای به دست آوردن موقعیت ومقام منت آدمهای بی سرو ته رابکشیم،از اینکه نتوانیم حرف دلمان را صادقانه ورک بزنیم،از اینکه غذای مزخرف میزبان را بخوریم ونتوانیم بگوییم که این را دوست ندارم،از اینکه وقتی از قیافه نحس کسی خوشمان نمی آید وچون برای آینده لازم است هی تعارف بیاییم ونوشابه خالی کنیم ولبخند مضحکی روی لب بیاوریم، از این که دم به دقیقه دروغ بگوییم،از اینکه هی نوکرم وچاکرم سر هم کنیم وتوی دل فحش آب نکشیده نثار هم کنیم ،از اینکه..... بزرگ باشیم ودنیای مسخره بزرگ بودن را وهنجار هایش را تحمل کنیم.
بس است می خواهم از دنیای بزرگ بودن استعفا بدهم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 1:35  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
عادت کردن یکی از ویژگی های انسانه که خیلی مواقع به دردش می خوره.مثلا آهنگری که به صدای بلند عادت کرده یا نانوایی که به دستاش به گرما عادت کرده. اما... اما ما آدمها گاهی وقتا به چیزهایی عادت می کنیم که نباید عادت کنیم:
عادت کردیم به روزمره گی هامون،از خواب بلند بشیم.صبحانه بخوریم،بریم سرکار،ظهر ناهار بخوریم،عصر همون کار رو ادامه بدیم،شب شام وبعد هم خواب. وفردا روز از نو روزی از نو
عادت کردیم به به تفریحاتمون.یکی فوتبال بازی میکنه،یکی میشینه پای کامپیوتر،یکی تلوزیون میبینه،یکی فقط کتاب می خونه.
عادت کردیم به درس خوندن،از صبح بریم بشینیم سرکلاس چندتا درس تخصصی وچندتا درس عمومی وبعد کتابها کنج دیوار مظلومانه بمونن تا شب امتحان وبعد به زور امدادهای غیبی!!! و پاس کردن درسها وحمله به سوی درس بعدی وکسب علم.
عادت کردیم به کارکردن،به شغلمون،از صبح بریم سرکار و چند تا کاغذ سیاه کنیم وتوی بازار چندتا جنس به مردم بندازیم وچندتا آجر بالا پایین کنیم و....
عادت کردیم حتی به عبادتامون،عادت کردیم که نماز بخونیم ،که حتی اگه فکرمون درگیر هزار ویک مشغله باشه ودرست نمازمون رو هم بخونیم،عادت کردیم روزه بگیریم،صبح از خواب پاشیم وسحری بخوریم وتا عصر هیچی نخوریم وبعد افطار مثل قوم تاتار حمله کنیم به سفره ودلی از عزا دربیاریم وبیخیال معده بیچاره،عادت کردیم به صدقه دادن و خریدن گل از بچه گلفروش سرچهار راه و....
عادت کردیم که عاشق بشیم،یکی رو دوست داشته باشیم والبته بعد از ازدواج چنان بلاهایی سر هم بیاریم که ...
عادت کردیم ،عادت کردیم حتی به زندگی کردن
حتی به نفس کشیدن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 2:12  توسط MOHAMMADREZA$HP
|
چند روز پیش داشتم توی خیابون می رفتم که پشت یک ماشین پیکان که گمونم مربوط به عهد اردک میرزا بود واحتمالا شغل راننده گرام مسافر کش بود جمله ای رو خوندم که هنوزم توی ذهنم مونده وبهونه ای شده برای نوشتن این پست.
جمله این بو د" ناله نی از شکم خالی ست" نمی دونم قبلا این جمله رو شنیده بودین یا نه.برای من که خیلی جالب بود. جمله ای که طعنه ای آشکار برای شعر " بشنو از نی چون حکایت می کند" مولانا. شاید خیلی راحت بشه این جمله رو به یک آدم بی سواد نسبت داد.ولی خب برای من مفهوم دیگه ای داشت.
در غم نان فلسفه وعرفان و عشق به چه کار آید؟ نمی دونم اگه این همه عارف وفیلسوف وعاشق مثل ارسطو وسقراط ومولانا وبابا طاهر و.... با شکم خالی سر به زمین می ذاشتند باز هم همونی میشدند که هستند یا شاید اتفاقات دیگری می افتاد.آیا این احتمال وجود داشت که این افراد تبدیل به یک آدم عادی یا حتی خلافکار بشند.به هیچ عنوان قصد توهین به بزرگانی مثل مولانا وافلاطون و... رو ندارم مقام این بزرگان اونقدر بالاست که با چند تا جمله من خراب نشه اما نمی شه از این اصل گذشت که محیط می تونه یک انسان رو به شکل های گوناگون تربیت کنه.در علم روانشناسی برای شکل گیری رفتار وشخصیت یک آدم به دو عامل مهم یعنی وارثت ومحیط تاکید میشه و مسائل مالی یکی از مهمترین موضوعات در عامل محیط به حساب می یاد.
همیشه برام سوال بوده که وقتی انسان برای تامین حداقل مایحتاجش به مشکل بر می خوره آیا صحبت کردن از مسائلی مانند آزادی و فسلفه و... درسته یا نه؟ وقتی یه آدم برای به دست آوردن نون شبش مشکل داره استقلال وهویت براش چه معنا ومفهومی داره؟اصلا براش فرقی می کنه که کجا زندگی می کنه؟کی دور برش هست؟ اگه این فرد دنبال علم وعقل نگرده گناه بزرگی داره مرتکب میشه؟اگه در جواب سوال علم بهتر است یا ثروت بگه: ثروت نشانه جهل اونه. این روزها خیلی ها می گن:" ناله نی از شکم خالی ست" حالا با این اوضاع چرا بعضی ها می خوان به زور بگن علم همیشه ماندگاره وثروت رفتنی ست . خیلی حرفها ومسائل هست که نمیشه براحتی بیان کرد ولی بهتره وقتی داریم برای یکی از هویت وعلم وپیشرفت و... صحبت می کنیم اول ببینیم شکممش سیره، توی موقعیتی هست که بتونه حرف مارو درک کنه یا نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 0:35  توسط MOHAMMADREZA$HP
|